|
|
|
|
|
عشق تن به فراموشی نمی سپارد مگر یک بار برای همیشه،
جام بلور تنها یک بار می شکند، میتوان شکسته اش را، تکه هایش را نگه داشت، اما شکسته های جام، آن تکه های تیز و برنده دگر جام نیست. احتیاط باید کرد... همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز، بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:15 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
در زندگی زخم هایی است، که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد، و این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:15 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
من میلی به دیده شدن ندارم، تنها می خواهم تو مرا ببینی، همین برای هزار سال نوشتن کافی است! نمی توانم به همه چیز و همه کس خوش بین باشم! غرغرو نیستم اما در اطرافم زیبایی کم است. این جهان، با آن جهانی که من می خواهم هزار سال نوری فاصله دارد... هیچ کس را هوای قد کشیدن نیست، همه مانند برکه در جایی متوقف می شوند ، اما من می خواهم رودی باشم ... من آن رودم که مقصد ندارد.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:35 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
جانم از آتشفشان ها گذر می کند
با خوشتن در جنگم، از خود عبور مي كنم، تو آن سوی من ایستاده ای و لبخند می زنی ... و لبخند تو آنقدر بها دارد که به خاطرش از آتش بگذرم، من طلا خواهم شد، می دانم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:22 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با پوستین سردِ غمناکش. باغ بی برگی روز و شب تنهاست، با سکوتِ پاکِ غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد. جامه اش شولای عریانی است. ور جز اینش جامه ای باید،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید. باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردونسایِ اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک می گوید.
باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز. جاودان بر اسبِ یال افشانِ زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها، پاییز
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 0:0 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
من ديدم تو را كه لبخند مى زدى به احساس هاى من من شنيدم كه هزار بار مى گفتى: دوستت دارم! من احساس كردم كاملاً احساس كردم كه دست هاى لرزانم را گرفتى و ... تابستان شدم! من ديدم، شنيدم و كاملاً احساس كردم ... من ... . . .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:10 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
عشق ، آدم را به جاهای ناشناخته می برد، مثلاً به ایستگاه های متروک به خلوت زنگ زده ی واگن ها، به شهری که فقط آنرا در خواب دیده ... وقتی عاشق شدی ادامه این شعر را تو خواهی نوشت... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:0 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
من به آرزهایم دل باختم،
نه به تو تو اصلاً وجود نداری که چشمهای زیباهم داشته باشی یادر دستانت آفتاب حمل کنی، اگر پادشاهی از تو ساختم به خاطر این بود که فکر می کردم تو می توانی مرا به آرزوهایم برسانی، همین! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0:10 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
تو در منی مثل عکس ماه در برکه در منی و دور از دسترس من سهم من از تو فقط همین شعرهای عاشقانه است و دیگر هیچ. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:24 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
تو رنگین کمانی بودی که از پس باران گریه های من قد کشیده بود! دیریاب بودی وبی تو سرگذشت، به تلخی از سرم می گذشت! سال های بی تو سال های تاریکی بودند، سال های در به دری! سال های از این شاخه به آن شاخه پریدن این گنجشک بیقرار، که بی تاب رسیدن بهار، پاییزهای دوباره را تجربه می کرد! ... بی قرار صدای تو بودم، گنجشگ باغ های معلق عشق ... می بینی! فاصله ی دست هامان شاعر ترم کرده، ولی آخر مگر می شود با تو به زبانی جز به زبان شعر سخن گفت؟ هر سخن شعر است وقتی تو مخاطب آن باشی. پس مشتاقانه چشم به راه تو می مانم... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 0:24 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
در روز تولدم می خواهم برای تو بنویسم دلم می خواست سواد خواندن و نوشتن نداشتم تو را داشتم و کلبه یی در گوشه ی پرتی از این جهان! تو با تمام کلید های جهان آمده بودی! آمده بودی تا رهایم کنی از زندان خودساخته یی که در آن مدفون بودم! و من خود را نخستین کاشف عشق در جهان می دیدم! تو بهترین هدیه سال های تولد من بودی! حضورت برایم بهترین هدیه بود! احساس می کنم، یک سال بیشتر ندارم! می بینی، فقط یک سال با تو بودن را حساب کرده ام! سال های بی تو را به حساب عمر خود نمی گذارم. من تمام این سال ها را به چله نشسته بودم و خواهم نشست تا معجزه ی بوسه های تو نازل شوند! دیگر تنها منتظرم! منتظر آنکه باز هم با تو نفس بکشم! عطر آغوشت را به من ببخش، من تمام عاشقانه های جهان را برایت خواهم خواند! نگاهت را به من ببخش، من تو را به تماشای رنگین کمان ترانه ها خواهم برد! کاش امسال نیز حضورت بهترین هدیه تولدم باشد... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 1:24 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
تو داری لحظه به لحظه از من دور و دورتر می شوی! من اما به تو نزدیکتر از همیشه ام. فکر کردن به اینکه هرگز تو را نخواهم دید و صدایت را نخواهم شنید،آزارم می دهد. حالا می فهمم که چقدر به در کنار تو بودن محتاجم و از این فکر می ترسم، ترسی که برایم خوش آیند است! ترجیح میدهم لحظاتم را در فکر کردن به تو بگذرانم. فکر کردن به تو، فکر کردن به زندگی ست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 1:21 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
دير زمانيست كه از ملاقات با تو و شنيدن صدای تو محرومم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:48 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم . . .
کاش هزار بار نوشتن دوستت دارم جریمه ی مدرسه ام بود.
هیچ کس از نوشتن این عبارت رنج نمی برد،
من هم از تکرار مداومش خسته نمی شوم؛
می خواهم این عبارت را در هر نگاه من بیابی و در صدای هر نفس من آن را بشنوی! می خواهم بدانی لحظه های بی تو برایم سخت می گذرند؛ می خواهم بدانی بی تو نمی توانم حریف این زندگی شکنجه گر شوم؛ می خواهم بدانی که بی تو تحمل دقیقه ها دشوار است. ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 0:45 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق ارزش زندگی کردن را دارد، اما، زندگی بی عشق به مرگ پهلو می زند. اندیشیدن به آفتاب پیش پای انسان را روشن نمی کند ... این را می دانم، اما، عادت کردن به تاریکی هم ننگ آور است. انسان مانند گیاه برای قد کشیدن نیاز به آفتاب دارد! ... تنها به دست و دلم فرصتی بده، تا جهان را مقابل چشمانت به ولوله وا دارم! به عشقمان فرصت کوتاهی بده. ـ کاش این فرصت را به من داده بودی ... ـ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:5 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
چیزی به صبح نمانده! هر چه کردم خوابم نبرد، پشت پنجره باران می بارد! دلم می خواست تو اینجا بودی و باهم از خانه بیرون می رفتیم و در خیابان سوت و کور قدم می زدیم. و من به تو می گفتم چقدر به نگاه گرمت محتاجم! به تو می گفتم هیچ آتشی به اندازه نگاهت مرا از سرما نجات نمی دهد! ... اگر خورشید منجمد شود هم چشم هایت برایم گرم ترین پناهگاه جهان است! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 0:24 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:10 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای است که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. لحظه ای است متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است. من ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگی است. انحلال کامل فردیت است در جمع. عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست. . . . روز بد تنهایی ، مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد. مرگ روز های خوب را. مرگ همه ی حکایت ها را. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:43 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه یی بیافرینم؛ باور کن! من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم. آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم. آن لحظه ای که . . . من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم. من برای گریستن نبود که می خواندم من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم. من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود وغمناک با پنجره های مسدود و تاریک. دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم. . . . تو زیستن در لحظه ها را بیاموز و از جمیع فردا ها پیکر کینه توز بطالت را میافرین. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:12 توسط آميتيس
|
|
||
|
|
|
|
|
تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روز های تلخ و چون تمام یاد ها از من جدا نخواهی شد. به من بازگرد! و مرا در محبس بازوانت نگهدار و به اسارت زنجیر های انگشتانت در آور که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است. سپر باش میان من و دنیا که دنیا در تو تجلی خواهد کرد. بر من ببند چون سدی عظیم، که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود،آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود. حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 0:0 توسط آميتيس
|
|
||